تبليغاتX
پارادوفسکی
اگر میبینی که نمیبینی..یک دلیل بیشتر ندارد آن هم این است که احمقی!

قبل از هر چیز باید خودم را معرفی کنم..من..یکی از برترین موجودات هستم! کسی که در

 همه جا هست! حتی در اتاقی که می خوابید..حتی در صفحه ای که مشغول خواندن هستید...

من از همه چیز خبر دارم.من خاطراتی دارم که حتی شما در فیلمهای تخیلی هالیوودی هم ندیده

 اید. و حتی در هری پاتر! نمی دانم تا حالا چیزی از من شنیده اید یا نه! البته نه میدانم! این

 اولین چیزی است که از من میخوانید. چون من وابسته به کسی نیستم و نیازی هم به هیچ چیز

 ندارم به همین خاطر خودم را معروف نکردم و در جای جای دنیا عقاید و راه کج راست تعیین

 نکردم. من تنها هستم. نه زنی دارم و نه شوهری. این چیزها برای من مفهومی ندارد. بعضی 

اوقات به شما حسودی میکنم. چون من نمی توانم با کسی شطرنج بازی کنم .چون من از همه

 چیز خبر دارم بنابر این بازی عادلانه ای نخواهد بود و مثل بعضی ها نیستم که شعورم به این

 چیزها نکشد!

چندی پیش به این فکر افتادم که خودکشی کنم. اما نمی دانستم بعدش چه میشود. و از طرفی

 می ترسیدم بعد از مرگم نباشم و یا جایی باشم که نتوانم به این اراجیف فکر کنم!

من می ترسم.

تصمیم گرفتم برای شما نامه بنویسم شاید شما برایم راه حلی داشته باشید. نمیدانم صداقت من

 باعث میشود که نخواهید مرا گول بزنید! بدانید که من همه چیز را میدانم!

و اگر میخواستم میتوانستم با شما بازی کنم و سالیان سال سر کارتان بگذارم. اما اینها برای من

 دیگر جذاب نیست و از من گذشته! و البته مثل بعضی ها نیستم!

خواهش میکنم کمکم کنید.

من باید راه خودم را مشخص کنم. باید بدانم برای چه هستم.

چندی پیش متوجه شدم شما خود را برای ادامه زندگی گول میزنید. و حتی به فرزندانتان هم

 آموزش میدهید. آخر این انصاف است؟ آنها خودشان مغز و قدرت تفکر دارند. البته شما آنقدر

 تو گوششان خوانده اید که این اندیشه در ژن آنها فرو رفته است و مادر زاد ....بدنیا می آیند!

حالا که مینویسم دلم برایشان بیشتر میسوزد. البته میدانم خیلی ها هم دست به خودکشی میزنند که

 در برابر مرگ طبیعی اصلا به حساب نمی آید. اما قاتل مرگ طبیعی کیست؟ چرا او را اعدام

 نمیکنید؟!

روزانه هزاران نفر بدنیا می آیند و هزاران نفر با همین مرگ طبیعی کشته میشوند به نظر من این

 فقط یک بازی مضحک است.

بگذریم.

نمیدانم چقدر مرا درک میکنید.منتظر جواب های پوچتان هستم!

ارادتمند شما...خدای رقصان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نوید - خدای رقصان | 

عجیب بود که نوعی همبستگی حس می کردم میون مردمی که ازشون متنفر بودم. به خودم گفتم اینا مثل منن؟ کلی فکر کردم دیدم نه فقط کمی تندتر راه میرن!

سرعتمو بیشتر کردم...!

طبق معمول نتای یه آهنگ شد سرعت بدنم اما انقدر آهنگ آروم بود زدم آهنگ بعد : ....(بماند)

رسیدم به ترمینال آریاشهر،

ساعتمو نگاه کردم : 22/4 !

رفتم رو ایستگاه مینی بوس نشستم.بوی سیگار میومد.اما کسی اونجا سیگار نمیکشید که من بتونم ببینم.پاهامو انداختم رو پاهام.گفتم یکی بکشم؟ نه تهِ کیفه! اه! به روزنامه فروشی روبروم خیره شده بودم

احساس میکردم کسی داره نگام میکنه ، دوره برو نگاه کردم...هیچکس..فقط یه پیرزن که تو مینی بوس اونطرف خواب بود. بیشتر نگاه کردم اما کسی نگام نمیکرد. ولی حسم با گذشت ثانیه ها و زدن ضربه پام به زمین بیشتر میشد. آخر بلند شدم رفتم یه ایستگاه دیگه بشینم.

پام شروع کرد به لرزیدن ، دست کردم از جیبم درش اوردم ،

_الو ، کجایی؟ ، جلو روزنامه فروشی پایینِ جلال.

 

_ سلام.

_وسیله هات کو؟

_سیا گفت چیزی نمیخواد بیاری.

_اون بالا سرده سیا که برات لباس نمیاره.

_همین خوبه.

_بیسکوییت بردار.به یادِ مدرسه.

ساعتمو نگاه کردم : 7:08

_پس اینا کدوم گورین؟

آرمین دست کرد تو جیبش.

_الو؟ کجایی؟ روزنامه فروشی. آره.

_داره میاد سَرِ جلاله.

 

س: به چطوری؟

ن: اون ک... کجاست؟

س: گ....خان حتما تو رخت خوابه.

ن : این خوبه؟

س: میبری؟

ن : زنگ بزن به اون ..

س: میزنم خونشون!

خندیدم

س: الو..بهروز هست؟ باشه. مرسی. خداحافظ

س: حدسم درست بود.

ن: خب با چی بریم؟

س: نمیدونم.

آر: این پاسورارو بزار تو کیفت.

ن : خیلی سنگینه؟

آر: نه از جیبم میوفته.

ن: میخواید یه بار با مینی بوس بریم؟

س: بریم.

×ادامه در پست بعد×

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نوید - خدای رقصان | 

به نام او که وجود ندارد و فکر میکند ما خریم

پوتین برای سربازان جدید ، سقف زندان نم کشیده ، پول گاز میدهیم پول آب جدا! (فردریش ویلهلم ولد ظالین)

از اینکه مرا انتخاب کرده اید باعث لطف و خرسندی است. و از اینکه وقت مبارک را صرف مطالعه این پاره ی حقیر میکنید سپاسگزارم. فکر میکنم چند روز پیش بود...نه چند روز پیش از آن چند روز بود که فکر میکنم .شاید هم پیش تر بود و شاید هم فردا باشد! بماند.دیگر مهم نیست کی بود.فقط میدانم که دو شنبه بیست و دوم تیر سال هزارو سیصدو هشتادو هفت خورشیدی برابر بیست ژولای دو هزارو نه میلادی ساعت 4:24 دقیقه ظهر بود.که سیاوش نامی با من از طریق سیستمی ارتباط برقرار کرد و گفت : هی چطوری؟ گفتم : خوبم. و ارتباط قطع شد.دوباره ارتباط برقرار کرد و گفت :سه شنبه بیست و چهار شهریور هفتِ صبح میدان صادقیه به سمت تجریش و از آنجا به درکه. گفتم : اوکی.

سه شنبه/بیست و چهار شهریور

ساعت پنجِ صبح بود که با صدای خروس خان از خوابِ آرامم بیدار شدم.دیدم صبحانه کمی آنطرف تر از تخت در یخچال قرار دارد! به جایی رفتم و خود را خالی کردم و دندان ها را با آب لیمو و مقداری زهر مار شستم.آنجا بود که شستم با خبر شد باز باید خودم را خالی کنم.اما دیدم جا تر است و بچه نیست....بله آب قطع شده بود. صدایم را کمی بلند کردم...(باز که این لامسب قطعه!)

دست آخر با آب لیمو سرش رو هم اوردم!

به سمت ساک رفتم و آن را از نوع با دفتر چک کردم که چیزی جا نماند...1.نان2.کنسرو3.قاشق4.چاقو5....!6.سیگار!!!(تو کوه؟؟؟)7.گاز8.آب9.کبریت10.دوربین11.لیوان12.میوه13.وصیت نامه.

همه چیز درست بود مثل همیشه.

ساعتم را نگاه کردم : پنج و پنجاه و پنج دقیقه.

به سراغ دفترم رفتم و چیزهایی یاد داشت کردم که مرا از شر افکار پلیدم دور میکرد که اتفاقی نیفتد.

ساعتم را نگاه کردم : شش و بیست و چهار دقیقه و سه ثانیه...(این لامسب کی تمام میشد...)

لباسم را پوشیدم و کوله پشتی رو به دوش انداختم و حرکت.

روی آینه آسانسور شخصی با انگشت نوشته بود : وقت طلاست!

به سرعت قدمهایم را بر میداشتم تا به سه راه برسم.

_آریاشهر؟؟

_آریا.....

_آریاشهر؟؟ _بیا بالا!

ساعتم را نگاه کردم : شش و چهل و دو دقیقه.

انقدر راننده زِر زد که قبل میدون پیاده شدم و بقیه راه رو در کنار مردمی که بوی تنفرو شهوت از همه چارک های وجودشون بیرون میزد رفتم.....ادامه در پست بعد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نوید - خدای رقصان | 

الف ب پ ت! برو بکپ خوابم میاد (۲) اه ه ه ه (۳) دست از سر کچلم بردار (۴) واو ی(۵)

بسه دیگه خفه شو پدر سوخته! (۶)  صبر کن به من مهلت بده (۷) چند روز پیش بود داشتم

تو کوچه راه میرفتم و به زنم پیامک میدادم که دیدم یکی برام میخواد بلوتوث

(بولوتوث.بلتوث.بلتث.خودتون قضاوت کنین)بفرسته. منم هول شدم(۸)باید میگرفتی!(۹)

گرفتم یه فایل ویدئویی بود  (۱۰) خب! (۱۱) نوشته بود روش ...استغفروالله (۱۲)

خب!!!!!!! (۲۴) نباید باز میکردی! ( ۴۸) و او آمرزنده و مهربان است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نوید - خدای رقصان | 

 

من؟

کسی منو صدا زد؟

متنفرم از اینکه صدا بزنید

بعد هیچ چیز نگویید!

تو که منو صدا کردی، چیکار داری؟

چی؟

لباسم کثیف شده؟

اشکال نداره برادر

ما غرق در کثافتیم، این هم روش!

چی؟

لباسم ظریف شده؟

فدای ِ سرت!

کریشتف هم اینقدر حساس نبود!

چی؟

لباسم چی شده؟

داد بزن بشنوم!

چی؟؟!؟!؟

خجالت بکش مردک!

من به زنم هم همچین چیزی نمیگم!

ادب بد نیست،

البته فقط برای تنوع!

چی؟

[تصویر قطع می شود و تلویزیونی پدیدار می شود]

صدایی از تلویزیون می گوید:

« از تو می پرسند! »

من با خوشحالی فریاد می کشم:

« من؟

کسی منو صدای زد؟

از من چی می پرسند؟

من آماده جان فشانی در هرگونه راه و ترابری

و بیراهه و بیغوله و حتی تره بار هستم،

برای ماندن در تاریخ و جاودان شدن حاضرم جانم را فدا کنم!

فقط به من یک قهوه و سیگار بدهید!

این آخر عمری باید کلاس ِ کار حفظ بشه،

بعدا پشت سرم نگن داشت میمرد قلیون کشید

بعد جنازه شو با وسپا بردند خاک کنند!

سیگار کوبایی با قهوه ی تلخ لطفا!»

[کات!]

رنج بردگان هنوز هم در خیال و توهم،

بهشت را می بینند با آتش هایش و نفرت پرستی هایش،

با کسانی که با کشتن به بهشت رفته اند!

من آرزوی جهنم در سر دارم

ای کاش به جهنم بروم!

خواهش می کنم مرا به جهنم ببرید!

در بهشت چه کنم؟

حوری چادری نمی خواهم صد سال!

در جهنم می نشینم،

تمام آتئیست ها و پورن استارها هستند

کلی حرف داریم واسه گفتن...

شیطان: «معاون منو کسی ندیده؟ واتسون؟»

من: «من؟

کسی منو صدا زد؟»

خدا میاد میگه:

«چطوری لوسی؟ همه چی ردیفه؟

کم و کسری که نداری؟

اصلا تعارف نکن!»

شیطان سرش رو به بالا تکون میده که یعنی نه!

خدا: «راستی یه سری جدید واسم اومده،

اسمیرنوف که می خوری؟»

من خیره به آنچه می نوشند

حسرت می خورم... و آب می شوم در کلماتی ثقیل و بی مفهوم؛

وای خدایا!

من عاشق ِ جهنم هستم!

طراوت و تازگی کوچه هایش،

آن هوای بویناک،

روحی نو به من می بخشد!

مگه دیوونه ام که برم بهشت؟

حوری چادری می خواهم چه کار؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سیاوش - سبک مرده | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
آسمان همان قدر آبی است
که صدای گلوله می پیچد...

اینجا هیچ چیز اثبات نمی شود!
فقط زیر سوال می بریم.


کپی برداری از مطالب این وبلاگ خودکشی است.

نوشته های پیشین
1/21/2010 - 2/19/2010
10/23/2009 - 11/21/2009
8/23/2009 - 9/22/2009
12/21/2008 - 1/19/2009
نویسندگان
سیاوش - سبک مرده
نوید - خدای رقصان
پیوندها
سبک مرده
خدای رقصان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM